تبليغاتX
یک وجب خاک الموت
حوادث انسانهای بزرگ را متعالی و آدمهای کوچک را متلاشی میکند...

به تقویم وجود من

که برخی دفترش خوانند

و برخی عمر بی حاصل

و درآن جز پریشانی، کسی چیزی نمی بیند

علیرغم وجود مکتب عفت

به افطاری لبانم را

به نخلستان شیرین لبانت،تنگ مهمان کن

و عمری روزه داری را در او بشکن...

 

ای دوست ناله کم کن برعمر رفته ی من

آن گم شده به پوچی، آن تا به سر به تلخی

حالاکه رفته بر باد

برگو چه می توان کرد؟

از باغهای پرگل

چون کفتران چاهی

صحرا شده نصیبم

برگو چه می توان کرد؟

  شاعر: بچه شیطون قدیمای محله ... "محمد پرهیزکاری (فردیا)"

+   سه شنبه 14 مهر1388   تندیس الموت | 
میهنت را بنگر و ببین ویران است ، نام این ویرانه وطنت ایران است

شیر مردانش مردند و زنانش زیر لگد مال عقاید اینچنین پژمردند

آری این ایران است... این همان ملک غزل ، ملک دل و ایمان است

اشک بارانم من آه ویرانم من

کو کجاست آن عدلی که برایت دم زد آن خداوند علی

آری این عدل علیست، کودکش را بنگر گشنه ای بی جان است

و زنش را که در این ویرانه زیر مشت و خنجر طعمه دیوان است

چشم ها را بگشا و ببین این مردم همه بی ایمانند

قلب من از غمها، ای خدایی که حضورت سست است ، کلبه ای ویران است

چشم را بگشاییم، قلب هامان را هم و بدانیم که زن حرمت ایمان است

آری این ایران است، غیرت مردانش بستن چشمان است ؛ مُهر لبهامان است

سرزمین کوروش کو نشانی از تو ، ببین بنای عشقت زیر ظلم همه نامردان است

کو ، خدای تو کجاست ... بنگر آن کودک را بی مکان و بی کس گشنه ی یک نان است

کوچه ها را بنگر و زنان و مردان ، زن غرق در شلاق است غرق در تهمت و در عصیان است

نام مردان بنگر که لگد کوب سم اسبان است

و حراج است امروز ای مردم ، زن و مرد ، کودک 6 ساله میفروشند ببین

آری ایـــــــــــــــــــــــــــــــــن ایـــــــــــــــــــــران است

 اشک بارانم من

 آری ویرانم من

 دست من کوتاه و قلمم لرزان است

 مینگارم آری وطنم ایران است طعمه دزدان است...
+   دوشنبه 13 مهر1388   تندیس الموت | 

پسری که با پدر و مادرش، بچه دار می‌شود! (+عکس)

 

یک زن آمریکایی که هم اکنون مادر 18 فرزند است به زودی تولد نوزدهمین نوزاد خود را جشن خواهد گرفت.
این زن آمریکایی که میشل داگای نام دارد ساکن ایالت ارکانزاس آمریکاست و در سن 42 سالگی مادر 18 کودک قد و نیم قد است و هم اکنون نوزدهمین فرزند خود را باردار است.

این زن در حال حاضر گرفتار حضور در برنامه زنده تلویزیونی با نام "هجده بچه و شمارش آنها" که زندگی این خانواده پر جمعیت را نمایش می‌دهد شده و ظاهراً نام این برنامه قرار است به نوزده بچه تغییر پیدا کند.
بزرگترین فرزند میشل داگای پسری 21 ساله است که خود نیز به زودی پدر می‌شود.

+   چهارشنبه 8 مهر1388   تندیس الموت | 
 

نتایج یک بررسی از سوی سازمان ثبت احوال نشان می‌دهد ذائقه خانواده های پایتخت نشین در نامگذاری فرزندان دختر تغییر چشمگیری داشته است و نامهای ایرانی و غیرعربی توانسته اند رتبه های سوم تا هفتم از 10 نام محبوب سال 87 را به خود اختصاص دهند.
نتایج این تحقیقات حاکی از آن است که در سال گذشته 3 هزار و 220 نوزاد از سوی خانواده هایشان " هستی " نامیده شده اند و این اسم سومین اسم پرطرفدار در میان دختران تهرانی است.
در این باره رئیس سازمان ثبت احوال استان تهران با اشاره به اینکه نامهای ستایش، ریحانه و مبینا در میان 10 نام محبوب پایتخت نشینان رتبه چهارم تا ششم نامهای پرطرفدار در سال گذشته را به خود اختصاص داده اند گفت: سارینا، زینب، نازنین زهرا و محدثه نیز رتبه های هفتم تا دهم را در میان نام دختران کسب کرده اند.
با این همه بررسیها نشان می‌دهد که امیرحسین و فاطمه همچنان محبوبترین نامها در بین مردم تهران طی یک سال گذشته بوده اند.
گرچه نامهای ترکیبی و نامهای ایرانی نیز توانسته اند جایگاه غیر منتظره و چشمگیری در میان خانواده های پایتخت نشین پیدا کنند.
در این باره رئیس سازمان ثبت احوال تهران گفت: سال 1387، 4 هزار و 519 نوزاد پسر امیر حسین و 6 هزار و 827 نوزاد دختر فاطمه نامیده شده اند. این در حالی است که نامهای ابوالفضل و فاطمه در سال 1386 رتبه اول را در میان نامها کسب کرده بودند.
افزایش اسمهای ترکیبی در میان پسران
سید احمد قشمی درباره 10 نام برتر در میان اسامی پسران گفت: بعد از امیرحسین، امیرعلی با 4 هزار و 366 مورد و ابوالفضل با 4 هزار و 282 دومین و سومین رتبه را در میان اسامی پسران کسب کرده اند.
رئیس سازمان ثبت احوال استان تهران با بیان اینکه نام "علی" چهارمین رتبه را در میان اسامی پسران در سال گذشته کسب کرده است ادامه داد: امیرمحمد، مهدی، محمدمهدی، محمدرضا، علیرضا و محمد به ترتیب پنجمین تا دهمین رتبه را در میان اسامی پسران کسب کرده اند. به گفته این مقام مسئول در سازمان ثبت احوال در طول چند سال گذشته اسامی ترکیبی در میان پسران افزایش چشمگیری داشته است که این مورد در دهه قبل بی سابقه بوده است.
رئیس سازمان ثبت احوال استان تهران نام " زهرا " را دومین اسم پرطرفدار در میان نام زنان خواند و افزود: 4 هزار و 512 نوزاد دختر در سال گذشته به این نام مزین شده اند.
بر اساس اظهارات قشمی10 نام اولی که در سال 87 از سوی خانواده ها برای نوزادان پسر تهرانی انتخاب شده اند به ترتیب فراوانی عبارتند از: امیرحسین، امیرعلی، ابوالفضل، علی، امیرمحمد، مهدی، محمدمهدی، محمدرضا، علیرضا و بالاخره محمد.
همچنین  10 نام اولی که از سوی خانواده ها برای نوزادان دختر تهرانی انتخاب شده اند به ترتیب فراوانی عبارتند از: فاطمه، زهرا، هستی، ستایش، ریحانه، مبینا، سارینا،زینب، نازنین زهرا و بالاخره محدثه...
پس اسم من کوشش؟!
+   چهارشنبه 8 مهر1388   تندیس الموت | 
زندگی به من آموخت که رازم را به چشمانم نگویم که زود تر از هر کس آن را بر ملا می کند .. زندگی به من آموخت که هیچ کس یک همراز خوب نیست .. زندگی به من آموخت که غمها را در خود خفه کنم و دم نزنم .. و درد و دل با نزدیکترین دوستان هم کاری اشتباه است .. زندگی به من آموخت که بهترین ها گاه بد ترین میشوند .. و کوچکترین برخورد ها می تواند بهترینها و دوست داشتنی ترینها را از آدم بگیرد .. زندگی به من آموخت که زمزمه های دلتنگی را در گوش هیچ کس حتی خودم نجوا نکنم .. ! زندگی به من آموخت که از تحمل سختی ها فرار نکنم .. !! زندگی به من آموخت که فقط یک قلب برای من می تپد و آن قلب خودم است .. !! آموخته ام که با اشک می شود غمها را شست .. !! چو رخت خویش بر بستم از این خاک هـمـه گـفتـنـد بـا مـــا آشـنــا بـود ولیکن کس ندانست ایـن مـســــــافر چه گفت و با که گفت و از کجا بود...
+   یکشنبه 22 شهریور1388   تندیس الموت | 


من از سلاله ی غمم، چگونه با منی تو ای نوید شادی و امید؟
من آن سقوط شبنمم، با بام خاک انزجار، چگونه با منی تو ای، همیشگی ترین بهار؟
منم سکوت پر غبار لحظه های قرن،چگونه با منی تو ای تمامی شعر و غزل؟
من گور بازارم، من چوبه ی دارم، چگونه با منی تو ای حیات خوب غم کشی؟
چگونه با منی؟
تو که صدای رود می دهی ...
چگونه با محبتت به من وجود می دهی؟
چرا به این سکوت تلخ، طعم سرود می دهی؟
چگونه با خار منی، گل اصیل اطلسی؟
چگونه پرمیدی به این، تنگ هوای قفسی؟
چگونه دست می کشی، به این تن ترک زده؟
چرا، چراغ می دمی، به این وجود یخ زده؟
چگونه ماه می شوی، در این سیاهی شبم؟
چگونه راه می روی، در این سکوت بی لبم؟
چگونه آشنا شوم، در این غریبی وجود؟
چگونه یکصدا شوم؟ صدام عمری خفته است
چگونه پا به پا شوم، شکسته پا و خسته جان؟
چگونه یک دلت شوم؟ یک دل پیر، یکی جوان
فدای مهربونی ات، چگونه با منی؟ بگو ...
چگونه سنگ این منو، به سینه می زنی؟ بگو ...
خوارم ...
خوارم، ببین در چشم خود، در آینه های روشنت،
خوارم و نابودم و دور، از هر دریچه دیدنت
فدای تو، فدای تو، من که به تو نمی رسم
تو خود قبیله ی منی، من اما بی همنفسم
به چه امید بی خودی، به پای من نشسته ای؟
از این دروغ، چه دیده ای؟ در به حقیقت بسته ای
من سایه ی هر ماتمم، من از خودم هم کمترم!
تو نور هر طراوتی، همیشه بی نهایتی
چگونه با منی؟ بگو، بگو همیشه ماندگار،
کی فصل پاییز می رسد به فصل سبز نوبهار!؟
چگونه با منی؟ بگو، بگو تمام عادتم،
می دونم عاشقی کمه! من خالی از لیاقتم
چگونه با منی؟ بگو، بگو فدای بودنت،
خوارم و نابودم و دور، از هر دریچه دیدنت...


گفتم به چه عشقی تو، دل بستی به این تنها؟
گفتا که منو داری، تا وقتی که هست دنیا
گفتم که تو دنیایی، باشی همه دنیا هست
گفتا همه دنیایم، با تو می شود زیبا
گفتم که تو زیبایی، من زشت و بد اندیشم
گفتا بهترین هستی، یارا تو به چشم ما... ادامه دارد


ادامه مطلب
+   جمعه 20 شهریور1388   تندیس الموت | 
 

پيش از اينها فكر مي كردم خدا، خانه اي دارد ميان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها، خشتي از الماس و خشتي از طلا
پايه هاي برجش از عاج و بلور، بر سر تختي نشسته با غرور
ماه، برق كوچكي از تاج او، هر ستاره، پولكي از تاج او
اطلس پيراهن او، آسمان، نقش روي دامن او، كهكشان
رعد و برق شب، طنين خنده اش، سيل و طوفان، نعره ی توفنده اش
دكمه پيراهن او، آفتاب، برق تيغ و خنجر او، ماهتاب
هيچ كس از ذات او آگاه نيست، هيچ كس را در حضورش راه نيست
پيش از اينها خاطرم دلگير بود، از خدا در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بي رحم بود و خشمگين، خانه اش در آسمان، دور از زمين
بود، اما در ميان ما نبود، مهربان و ساده و زيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت، مهرباني هيچ معنايي نداشت
هر چه مي پرسيدم، از خود، از خدا، از زمين، از آسمان، از ابرها
زود مي گفتند: اين كار خداست، پرس و جو از كار او كاري خطاست
هر چه مي پرسي، جوابش آتش است، آب اگر خوردي، عذابش آتش است
تا ببندي چشم، كورت مي كند، تا شدي نزديك، دورت مي كند
كج گشودي دست، سنگت مي كند، كج نهادي پا، لنگت مي كند
تا خطا كردي، عذابت مي كند، در ميان آتش، آبت مي كند
با همين قصه، دلم مشغول بود، خوابهايم، خواب ديو و غول بود
خواب مي ديدم كه غرق آتشم، در دهان شعله هاي سركشم
در دهان اژدهايي خشمگين، بر سرم باران گرز آتشين
محو مي شد نعره هايم، بي صدا، در طنين خنده ی خشم خدا
نيت من، در نماز و در دعا، ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه مي كردم، همه از ترس بود، مثل از بر كردن يك درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه، مثل تنبيه مدير مدرسه
تلخ، مثل خنده اي بي حوصله، سخت، مثل حل صدها مسأله
مثل تكليف رياضي سخت بود، مثل صرف فعل ماضي سخت بود
تا كه يك شب دست در دست پدر، راه افتادم به قصد يك سفر
در ميان راه، در يك روستا، خانه اي ديديم، خوب و آشنا
زود پرسيدم: پدر، اينجا كجاست؟، گفت: اينجا خانه خوب خداست!
گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند، گوشه اي خلوت، نمازي ساده خواند
با وضوئي، دست و رويي تازه كرد، با دل خود، گفتگويي تازه كرد
گفتمش: پس آن خداي خشمگين، خانه اش اينجاست؟ اينجا، در زمين؟
گفت: آري، خانه او بي رياست، فرشهايش از گليم و بورياست
مهربان و ساده و بي كينه است، مثل نوري در دل آئينه است
عادت او نيست خشم و دشمنی، نام او نور و نشانش روشني
خشم، نامي از نشانيهاي اوست، حالتي از مهرباني هاي اوست
قهر او از آشتي، شيرين تر است، مثل قهر مهربان مادر است
دوستي را دوست، معني مي دهد، قهر هم با دوست، معني مي دهد
هيچ كس با دشمن خود، قهر نيست، قهر او هم نشان دوستي است
تازه فهميدم خدايم، اين خداست، اين خداي مهربان و آشناست
دوستي، از من به من نزديكتر، از رگ گردن به من نزديكتر
آن خداي پيش از اين را باد برد، نام او را هم دلم از ياد برد
آن خدا مثل خيال و خواب بود، چون حبابي، نقش روي آب بود
مي توانم بعد از اين، با اين خدا، دوست باشم، دوست، پاك و بي ريا
مي توان با اين خدا پرواز كرد، سفره ی دل را برايش باز كرد
مي توان درباره گل حرف زد، صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران راز گفت، با دو قطره، صد هزاران راز گفت
مي توان با او صميمي حرف زد، مثل ياران قديمي حرف زد
مي توان تصنيفي از پرواز خواند، با الفباي سكوت، آواز خواند
مي توان مثل علفها حرف زد، با زباني بي الفبا حرف زد
مي توان درباره هر چيز گفت، مي توان شعري خيال انگيز گفت
مثل اين شعر روان و آشنا، پيش از اينها فكر مي كردم خدا...

+   جمعه 20 شهریور1388   تندیس الموت | 

اين استان كه قدمت و سابقه مدنيت و يكجانشيني آن به هزاره هفتم قبل از ميلاد مي رسد داراي آثار تاريخي بسيار ارزشمند مربوط به دوره هاي مختلف تمدن ايراني و اسلامي است بطوريكه تا پايان سال 81 بيش از 12% آثار تاريخي ملي ثبت شده كشور در اين استان واقع است و استان قزوين از اين نظر رتبه اول را در بين استانهاي كشور داراست . به تعبيري ميتوان قزوين را موزه اي از آثار تاريخي دوره هاي مختلف ايران دانست. آثار تاريخي الموت همچون قلعه حسن صباح و قلاع دوره اسماعيليه ،برجهاي خرقان مربوط به دوره سلجوقي ، مساجد بزرگ و كليساها و خانقاهها بخشي از آثار ذكر شده است . آثار بجامانده از يكصد سال اول حكومت سلسله صفويه كه قزوين را به عنوان پايتخت كشور برگزيدند همچون عالي قاپور چهل ستون ، كاخها ، بازارها و.. نيز نشان دهنده جايگاه ويژه قزوين در كشور است . به لحاظ واقع بودن قزوين در دامنه جنوبي رشته كوههاي البرز آثار و جاذبه هاي طبيعي فراوان و بديعي را در خود جاي داده است كه در نوع خود كم نظيرند مانند درياچه اوان و دره هاي سوگا و اندج و حاشيه نينه رود و شاهرود و غارها و تالاب هاي بسيار زيبا و ديدني...

منابع آبي و تفرجگاهها

بيشتر در پيرامون برخي از رودخانه ها و چشمه سارها كه از چشم اندازهاي زيبايي برخوردارند،جاي دارند.مهمترين تفرجگاه هاي آبي استان عبارت انداز:

 رودخانه ها

رود خانه حاجي عرب اين رود از كوه هاي مركزي سرچشمه مي گيرد و تا سگز آباد ادامه دارد .دربعضي از سالها،به علت وجود سيلاب ها،آب اين رود زياد مي شود

 رودخانه الموت

 اين رود از كوههاي هفت خاني درارتفاعات البرز سرچشمه ميگيرد و پس از ... بقیه در ادامه...


ادامه مطلب
+   سه شنبه 17 شهریور1388   تندیس الموت | 

نمی دانم گفته هایم از حقارت بندگی ام برمی خیزد، به اوج افلاک

می رسد ، یا بر نیامده از نفس ، در نزدیکی وجود خاکی ام در مشتی

عدم فرو می ریزد...

مست مستم لیک مستی دیگرم
امشب از هر شب به تو عاشق ترم
راست گویم یک رگم هشیار نیست
مستم اما جام و می در کار نیست
مست عشقم مست شوقم مست دوست
مست معشوقی که عالم مست اوست
نیمشب ها سبر عالم کرده ام
رو به ارواح مکرم کرده ام
نغمه ی مرغ شبم پر میدهد
سیر دیگر حال دیگر می دهد
ساقی پیمانه رالبریز کرد
باده ی خود را شرار انگیز کرد
حالت مستی و مدهوشی خوشست
وز همه عالم فراموشی خوشست
مستی ما گر ندانی دور نیست
باده ی ما زاده ی انگور نیست
دختر رز پیش ما بی آبروست
باده ی ما فارغ از جام و سبوست
ای حریفان جام من جام منست
وندرین پیمانه پیمان منست
چیست پیمان ؟ نغمه ی قالوابلا
میزند هر لحظه در گوشم صلا
کای تو در پیمان من هشیار باش
خواب خرگوشی بنه بیدار باش
بند بگسل نغمه زن پر باز کن
این قفس را بشکن و پرواز کن
این ندا هر شب مرا مستی دهد
زندگانی بخشد و هستی دهد
هاتفی گوید مرا در بیت بیت
ای قلمزن مارمیت اذ رمیت
ما قلم را در کفت جان می دهیم
ما به شعرت نور عرفان می دهیم
گر تو را شوری بود از سوی ماست
طاق نه محراب تو ابروی ماست
ما به جامت شربت جان ریختیم
ما به شعرت شور عرفان ریختیم
روشنی ها از چراغ عشق ماست
بر کسی تابد که داغ عشق ماست
دوستان این نور مهتاب از کجاست ؟
در تن من جان بیتاب از کجاست ؟
در سکوت شب دلم پر میزند
دست یاری حلقه بر در می زند
شب بر آرم ناله در کوی سکوت
عالمی دارد هیاهوی سکوت
برگ ها در ذکر و گل ها در نماز
مرغ شب حق حق زنان گرم نیاز
بال بگشاید ز هم شهباز من
می رود تا بیکران پرواز من
از چراغ آسمان ها روشنم
پر فروغ از نور باران تنم
روشنان آسمانی در عبور
نور ونور ونور ونورو نور و نور
می رسم آنجا که غیر از یار نیست
وز تجلی قدرت دیدار نیست
بهر دیدن چشم دیگر بایدت
دیده یی زین دیده بهتر بایدت
چشم سر بیننده ی دلدار نیست
عشق را با جان حیوان کار نیست
چشم ظاهر در بهائم نیز هست
کوششی کن چشم دل آور به دست
باغبان را در گلاب و گل ببین
ذکر او در نغمه ی بلبل ببین
عشق او در واژه ها جان می دمد
در کلامم نور عرفتان میدمد
طبع خاموشم سخن پرداز از اوست
بال از او نیرو از او پرواز از اوست
عقل ها ز اندیشه اش دیوانه است
شمع او را عالمی پروانه است
دیده ی خلقت همه حیران اوست
کاروان عقل سرگردان اوست
در حریم عزت حی ودود
آفتاب و ماه و هستی در سجود
یک تجلی عقل را مجنون کند
وای اگر از پرده سر بیرون کند
گه تجلی آتشم بر جان زند
جان من فریاد ده فرمان زند
آری آری می توان موسی شدن
با شفای روح خود عیسی شدن
روح میگوید اگر چه خاکی ام
من زمینی نیستم افلکی ام
راه هموارست رهرو نیستم
بی سبب در هر قدم می ایستم
هر زمان آن حالت دلخواه نیست
جان روشن گاه هست و گاه نیست
تشنه کامم لیک دریا در منست
گر شفا خواهم مسیحا در منست
باغ هست و ما به خاری دلخوشیم
نور هست و ما به نازی دلخوشیم
دعوت حق گویدم بشتاب سخت
تا بتازد بر سرت خورشید بخت
از نفخت فیه من روحی نگر
تا کجا پر میشکد روح بشر
گر شوی موسی عصا در دست تست
خود مسیحا شو شفا در دست تست
طور سینا سینه ی پاک شماست
مستی هر باده از تاک شماست
از شجر آواز ها را بشنوی
زنده شو تا رازها را بشنوی
وادی ایمن درون جان تست
کشتن فرعون در فرمان تست
پاک شو پر نور شو موسی تویی
جان خود را زنده کن عیسی تویی
غرق کن فرعون نفس خویش را
محو کن فکر خظا اندیش را
ساقیا آن می که جان سوزد کجاست ؟
نور حق را در دل افروزد کجاست ؟
مایه ی آرام جان خسته کو ؟
از شرابی مستی پیوسته کو ؟
بار الها بال پروازم ببخش
روح آزاد سبکتازم ببخش
عاشق بزم توام  راهم بده
عقل روشن جان آگاهم بده...

 


این شعر تکراریست و بنا به درخواست عزیزی دوباره در این پست آنرا گذاشتم

تو چیستی؟

نمیدانم تو چیستی؟ تو آن مرد مهربان که می شناختم نیستی

من گم شدم در هجوم این هستی و نیستی

اما تو به یادم نیستی

نمی دانم در این شب های بین مرگ و زندگی

به چه چیز می اندیشم؟

شاید به سایه ات شاید به خیالت و شاید به روز های خاطره ات

اما می دانم که دگر به با تو بودن فکر نمیکنم

برای روز های خوشی که با تو داشتم خدا را شکر نمیکنم

ای کاش با تمام وجود باورت نمیکردم

آرزوهایی رنگ باخته...

تفکر پوچ از یک عشق

همه و همه در کنج خاطرم غرق شده اند

دیگه اون دخترک شاد نخواهم بود

دیگه غرق حس نخواهم بود...

زمانه عوض شده...

گوی زمانه عوض شده به جای لیلی مجنون ناز می کند

هر شب خدا را صدا میزنم اما از من یاد نمیکند

خدایا هر شب تو را یاد میکنم شبی هم جوابم ده

از این شهر پر آشوب غم نجاتم ده

از این عشق بی فرجام

عشق این زندگی در عین سادگی

از قلب مردمی که پر شده ز تیرگی

نجاتم ده نجاتم ده

مرا به شهری بر که در آن مجنون به عهد خود وفا دارد

به یاد لیلی گاهی هست...

نه این که قلبی پر از جور و جفا دارد...

 ... ... ... 

این شعر ادامه دارد اما می دانم فایده ندارد بیخیال اینا! بالایی رو بچسب... بقول معروف دلخوش عشق شما نیستم ای اهل زمین به خدا معشوقه ی من بالائیست...


ادامه مطلب
+   سه شنبه 3 شهریور1388   تندیس الموت | 
 
ماه رمضان شد می و میخانه برافتاد
 عشق و طرب و باده به وقت سحر افتاد

 جویند همه هلال و من ابرویت         گیرند همه روزه و من گیسویت

   از جمله این ۱۲ ماه تمام             یک ماه مبارک است آن هم رویت!


کاش در این رمضان لایق دیدار شوم

سحری با نظر لطف تو بیدار شوم

کاش منت بگذاری به سرم مهدی جان

تاکه هم سفره تو در لحظه افطار شوم

زیباترین ماه خدا بر همه زیبارویان نیک سرشت مبارک

+   یکشنبه 1 شهریور1388   تندیس الموت | 
این جوک هم تقدیم به لیلای عزیزم (مهدوی)

صرف فعل نشستن به گویش لری : مو بنیشم تونم بنیشی اونم بنیشه ما که بنیشیم شمام که بنیشید دیه جا نی اونا بنیشن !

 زندگی ساختنی است ، نه گذراندنی ، بمان برای ساختن ، نساز برای ماندن

گاهی نگاه کوتاه ، کار هزاران قلم را انجام میدهد

اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای را بالا ببری

 برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در ابتدای کمال! بنگر چگونه می افتی !؟!

مرد بزرگ بر خود سخت می گیرد و مرد کوچک بر دیگران

دل به دریا بستن هنر نیست ، حرمت قطره را نگه داشتن هنر بزرگی است

و در پایان به قول استاد دانشگامون جناب بابایی ارجمند: آب فیشان و نان دیکین و خواب ورکم آرزوست

+   شنبه 24 مرداد1388   تندیس الموت | 
 
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

از سن و سالم پرس و جو نکن
می دانم که شبی کودکانه خوابیدم و تنها خواب کودکی را دیدم.
حالا چند سالم است نمی دانم، ولی می دانم آنقدر این جثه خسته است که دیگر تحمل درد و جفای این دنیای بی رحم را ندارد.
نمی دانم چرا هنوز تحمل می کنم...؟؟؟ !!!
همراه با بهار در اواخر دهه ی 50 در سرزمین زیبای الموت به دنیا قدم نهادم
قدمی ناخواسته به جهانی پیر و مرموز ...
مطالعه کتابهای علمی، رمان , شعر , تاریخ و سیاسی بیشترین دلخوشم بوده و هست و عاشق کامپیوتر و فن آوری و علم روز...
خیال بافی کار شبانه ام است و در آینده قدم زدن ...
خلاصه بی پرده می گویم حالم خوب است!... اما تو باور نکن...

××××××××××××××××
در زمانهای خیلی دور که مثل حالا کل کره خاکی فقط و فقط یک خدا داشت
الموت برای خود و به تنهایی یه خدای دیگه هم داشت.
زنده باد الموت و بچه های با حال الموت...
×××××××××××××××

alamoot ( = آلموت = آله اموت، به معنی آشیان عقاب، یا عقاب آموز ) قله ای از کوه های طالقان بین قزوین و گیلان.
درقدیم الموت به دو بخش بالا رودبار و خشکه رودبار تقسیم می شد اما در حال حاضر به بالا رودبار ، رودبار الموت و به خشکه رودبار، رودبار شهرستان می گویند. مرکز رودبار الموت، معلم کلایه و مرکز رودبار شهرستان، رازمیان است.
رودبار و الموت از شمال به اشکور، از غرب به رودبار زیتون، از شرق به طالقان و از جنوب به قزوین محدود می شود. رودبار الموت در میان رشته کوه های البرز واقع شده و بخشی از قزوین به شمار می رود.


وبگردیهای روزانه
انجمن مهندسین حرفه ای ایران
صنایع و معادن تهران فرمانیه
صنایع و معادن تهران ویلا
دانشگاه شهيد بهشتي
وزارت علوم,تحقیقات و فن آوری
باشگاه پژوهشگران دانشجو
موسسه آموزش عالی هلال ایران
مرجع مقالات فارسی
انجمن هاي نرم افزاري
سازمان سنجش
هواشناسی کشور
دانشگاه جامع علمي کاربردي
ویکی‌پدیا
آرشیو پیوندهای روزانه
صندوقچه قدیمی
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اسفند 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
مهر 1384
آرشیو موضوعی
الموت سرزمین من
علمی و آموزشی
اجتماعی
عشقولانه
از هر دری سخنی
هنری و سینمایی
طنز و جوک و اس ام اس
آموزش کامپیوتر و اینترنت
خبرهای گوناگون
ایران شناسی
مقالات و تحقیقات
عکسها و تصاویر
وبگردیهای دوستانه
شبهای المـــوت
پایگاه میراث فرهنگی الموت
انواع سایتــــها
تیه کال
دکتر حسام فـــــــــیروزی
طالقــــــــان
دیلمان
علم ارتباطات
نینا جان
معلومات
دنیـــا
کوشـــــک
قروين
اوانک نگین پنهان الموت
قیصر امین پور
آموزش و پرورش رودبارالموت
دانشگاه ديكين
ریاضی دروازه علوم است
پاییــــــــــــــــز
گوگل
مازیار ناظمی
نجف زاده(خبرنگار)
فاصــــله
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM