تبليغاتX
یک وجب خاک الموت
حوادث انسانهای بزرگ را متعالی و آدمهای کوچک را متلاشی میکند...
   عید سعید غدیر خم بر تمام شیعیان مبارک

باد

             

      

در بیکرانه های زندگی دو چیز افسونم میکند:  یکی آبی آسمان که می بینم

و می دانم که نیست و دیگری خدا که نمی بینم و می دانم که هست...

دل خوش از آنیم که حج میرویم

غافل از انیم که کج می رویم

کعبه بدیدار خدا می رویم

اوکه همین جاست کجا میرویم

حج بخدا جز به دل پاک نیست

شستن غم از دل غمناک نیست

دین که به تسبیح و سر و ریش نیست

هرکه علی گفت که درویش نیست

صبح به صبح در پی مکر وفریب

شب همه شب گریه و امن یجیب


خدايا کفر نمي‌گويم،
پريشانم،
چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟!
مرا بي ‌آنکه خود خواهم اسير زندگي ‌کردي.
خداوندا!
اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي ‌تکه ناني
‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌
و شب آهسته و خسته
تهي‌ دست و زبان بسته
به سوي ‌خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
مي‌گويي؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خيز تابستان
تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي
لبت بر کاسه‌ي‌ مسي‌ قير اندود بگذاري
و قدري آن طرف‌تر
عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌
و اعصابت براي‌ سکه‌اي‌ اين‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!
خداوندا!
اگر روزي‌ بشر گردي‌
ز حال بندگانت با خبر گردي‌
پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت از اين بودن، از اين بدعت.
خداوندا تو مسئولي.
خداوندا تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است،
چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

+   دوشنبه 9 آذر1388   تندیس الموت | 

 

خدایا از تو میخواهم

خداي من

اين روزها بيشتر از همه وقت

دروازه ي مهربانيت را مي كوبم

وتو همان خالق قدرتمند هميشگي هستي !

بي آنكه بديهايم را يادآوري كني

آغوشت را براي نوازشم باز مي كني!

دلم مي خواهد خم شوم وبر آستان بزرگي ات برخاك بي افتم

وتمام دلتنگي هايم را برايت ببارم !

تنها جايي كه احساس مي كنم به من نزديكي

ومرا مي شنوي وحتي به من نگاه مي كني!

محبوب تمام نشدني من! دلم مي خواهد جايم كنارت جايي باشد

از جنس بخشندگي ات ، ميداني كه من از تمام تاريكي ها هراس دارم

ميداني كه مي ترسم از هجوم تنهايي

مي خواهم بيايم جايي نزديك سخاوت دستهاي تو !

جايي به وسعت خدايي تو ، دلم مي خواهد

نامهُ  كارهايم را با ارفاق تصحيح كني !

دلم تو را مي خواهد نه مرگ را ! دوري را !

دلم مي خواهد اگر قرار است دست از عزيزانم بكشم

تو عزيزترينم را بدست بياورم نه آخرتي كه نميدانم در آن

چه بر من خواهد گذشت ! خداي خوبم دلم تو را مي خواهد !

ميدانم خيلي خواسته ام بزرگ است

او و مرا دریاب......

از تو مینویسم

مینویسم از تو و برای تو

بدون هراس از خوانده شدن

بگذار همه بدانند

مینویسم برای تو

برای تویی که بودنت را

نه چشمانم میبیند

نه گوشهایم میشنود

و نه دستانم لمس میکند

تنها با شعفی صادقانه

با دلم احساست میکنم

نازنین همیشگی من

صاحب نوشته های من

تک سوار دلم

اگر باشی میمانم

اگر بگویی اوج میگیرم

اگر بمانی قربانی بودنت میشوم

تو فقط:

بیا..

بگو...

بمان


ادامه مطلب
+   چهارشنبه 4 آذر1388   تندیس الموت | 

 

 

 عکس بالا، تصویری از مقاله ای است از مجله Ensign magazine May '98 pg

94 تحت عنوان " در آغوش گرفتن نجات این مقاله شرح مفصلی از اولین هفته زندگی یک جفت

 دوقلو را که در هنگام بدنیا آمدن در دو دستگاه جداگانه درانکوباتور(incubator) نگهداری می شدند

و پزشکان گفته بودند که یکی از آنها زنده نخواهد ماند. اما یکی از پرستاران بخش نوزادان، دو کودک

نوزاد را بر خلاف مقرارت بیمارستان در یک دستگاه انکوباتور قرار داد و برای این کار با بیمارستان جنگید.

زمانیکه آنها در یک دستگاه قرار گرفتند، دست نوزاد سالم تر، به گونه ای که پنداری خواهرش را در

 آغوش گرفته باشد، بر او قرار گرفت. از آن ببعد ضربان قلب نوزاد کوچکتر و بیمار، شروع به عادی

 شدن می کند و دمای بدن او بالا رفته، شکل عادی می یابد. پس از مدتی، هر دو آنها زنده

 می مانند و شروع به رشد می کنند.

 دو خواهر دو قلو به خونه رفتند  و تو یه تخت خواب با هم یک جا خوابیدند .

 آنها همچنان با هم در یک تخت می خوابند، و یکدیگر را کیپ در آغوش می گیرند.

 بیمارستان زمانی که متوجه اثر "نجات بخش" گذاشتن این دو نوزاد در کنار یکدیگر شد، از آن پس

 در مقررات خود تغییر بوجود آورد و هم اکنون تمامی دو قلوها؛ حتی چند قلوها را در یک تخت

و یا انکوباتور در کنار هم و نزدیک هم می خوابانند.

 دکتر مارک کتز (Mark Katz, M.D)، عضو L.A. Shanti's Advisory Board می نویسد:"

در آغوش گرفتن; می تواند در محدوده ذهنی یک فرد تغییراتی را ایجاد نماید و به آنها از

لحاظ پزشکی کمک کند. بالاتر از همه اینکه، در آغوش گرفتن; هیچگونه عوارض جانبی ندارد و

شما برای گرفتن چنین مداوایی، احتیاج به رفتن نزد دکتر ندارید." 

در آغوش گرفتن; (Hug) داروی خوبی است. در این حرکت، انرژی منتقل می شود و فرد در

 آغوش گرفته شده تقویت روحی و عاطفی می شود. شما برای بقا در زندگیتان به یکبار در

آغوش گرفته شدن برای حفظ و حراست از زندگیتان به 8 بار در آغوش گرفته شدن و برای

رشد و نمو به 12 بار در آغوش گرفته شدن در روز نیاز دارید

پوست بزرگترین اندام بدن است و این اندام احتیاج به مراقبت های لازم و خوبی را دارد.

 یک Hug می تواند که قسمت های وسیعی از پوست را پوشش دهد و این پیام را به

پوست برساند که "از تو مراقبت می شود". 

Hug همچنین یک وسیله ارتباطی است، که می تواند چیزهایی را بگوید که شما نمی توانید

 در قالب کلمات بیان کنید. نکته بسیار زیبا در مورد Hug اینست که شما نمی توانید آنرا یک

 طرفه به کسی بدهید، معمولا شما آنرا پس می گیرید. منم میخواااااااام ...

 


ادامه مطلب
+   چهارشنبه 27 آبان1388   تندیس الموت | 

 

سلام اي كهنه عشق من كه ياد تو چه پا برجاست

سلام بر روي ماه تو عزيز دل سلام از ماست

تو يك روياي كوتاهي دعاي هر سحر گاهي

شدم خراب عشقت چون مرا اينگونه ميخواهي

من ان خاموش خاموشم كه با شادي نمي جوشم

ندارم هيچ گناهي جز كه از تو چشم نمي پوشم

دو غم در شكل اوازي شكوه اوج پروازي

نداري هيچ گناهي جز كه بر من دل نمي بازي

مرا ديوانه مي خواهي ز خود بيگانه ميخواهي

مرا دل باخته چون مجنون ز من افسانه مي خواهي

شدم بيگانه با هستي زخود بي خودتر از مستي

نگاهم كن نگاهم كن شدم هر انچه ميخواستي

بكش اي دل شهامت كن مرا از غصه راحت كن

شدم انگشت نماي خلق مرا تو درس عبرت كن

نكن حرف مرا باور نيابي از من عاشق تر

نميترسم من از اقرار گذشت اب از سرم ديگر

سلام اي كهنه عشق من كه ياد تو چه پا بر جاست

فروشگاه اینترنتی www.30CD.com

خواهم ز خدا که بی وفایم نکند

غرق گنه ام ولی رهایم نکند

یک خواسته از خدایم دارم

در هر دو جهان از تو جدایم نکند

+   یکشنبه 10 آبان1388   تندیس الموت | 

به تقویم وجود من

که برخی دفترش خوانند

و برخی عمر بی حاصل

و درآن جز پریشانی، کسی چیزی نمی بیند

علیرغم وجود مکتب عفت

به افطاری لبانم را

به نخلستان شیرین لبانت،تنگ مهمان کن

و عمری روزه داری را در او بشکن...

 

ای دوست ناله کم کن برعمر رفته ی من

آن گم شده به پوچی، آن تا به سر به تلخی

حالاکه رفته بر باد

برگو چه می توان کرد؟

از باغهای پرگل

چون کفتران چاهی

صحرا شده نصیبم

برگو چه می توان کرد؟

  شاعر: بچه شیطون قدیمای محله ... "محمد پرهیزکاری (فردیا)"

+   سه شنبه 14 مهر1388   تندیس الموت | 
میهنت را بنگر و ببین ویران است ، نام این ویرانه وطنت ایران است

شیر مردانش مردند و زنانش زیر لگد مال عقاید اینچنین پژمردند

آری این ایران است... این همان ملک غزل ، ملک دل و ایمان است

اشک بارانم من آه ویرانم من

کو کجاست آن عدلی که برایت دم زد آن خداوند علی

آری این عدل علیست، کودکش را بنگر گشنه ای بی جان است

و زنش را که در این ویرانه زیر مشت و خنجر طعمه دیوان است

چشم ها را بگشا و ببین این مردم همه بی ایمانند

قلب من از غمها، ای خدایی که حضورت سست است ، کلبه ای ویران است

چشم را بگشاییم، قلب هامان را هم و بدانیم که زن حرمت ایمان است

آری این ایران است، غیرت مردانش بستن چشمان است ؛ مُهر لبهامان است

سرزمین کوروش کو نشانی از تو ، ببین بنای عشقت زیر ظلم همه نامردان است

کو ، خدای تو کجاست ... بنگر آن کودک را بی مکان و بی کس گشنه ی یک نان است

کوچه ها را بنگر و زنان و مردان ، زن غرق در شلاق است غرق در تهمت و در عصیان است

نام مردان بنگر که لگد کوب سم اسبان است

و حراج است امروز ای مردم ، زن و مرد ، کودک 6 ساله میفروشند ببین

آری ایـــــــــــــــــــــــــــــــــن ایـــــــــــــــــــــران است

 اشک بارانم من

 آری ویرانم من

 دست من کوتاه و قلمم لرزان است

 مینگارم آری وطنم ایران است طعمه دزدان است...
+   دوشنبه 13 مهر1388   تندیس الموت | 

پسری که با پدر و مادرش، بچه دار می‌شود! (+عکس)

 

یک زن آمریکایی که هم اکنون مادر 18 فرزند است به زودی تولد نوزدهمین نوزاد خود را جشن خواهد گرفت.
این زن آمریکایی که میشل داگای نام دارد ساکن ایالت ارکانزاس آمریکاست و در سن 42 سالگی مادر 18 کودک قد و نیم قد است و هم اکنون نوزدهمین فرزند خود را باردار است.

این زن در حال حاضر گرفتار حضور در برنامه زنده تلویزیونی با نام "هجده بچه و شمارش آنها" که زندگی این خانواده پر جمعیت را نمایش می‌دهد شده و ظاهراً نام این برنامه قرار است به نوزده بچه تغییر پیدا کند.
بزرگترین فرزند میشل داگای پسری 21 ساله است که خود نیز به زودی پدر می‌شود.

+   چهارشنبه 8 مهر1388   تندیس الموت | 
 

نتایج یک بررسی از سوی سازمان ثبت احوال نشان می‌دهد ذائقه خانواده های پایتخت نشین در نامگذاری فرزندان دختر تغییر چشمگیری داشته است و نامهای ایرانی و غیرعربی توانسته اند رتبه های سوم تا هفتم از 10 نام محبوب سال 87 را به خود اختصاص دهند.
نتایج این تحقیقات حاکی از آن است که در سال گذشته 3 هزار و 220 نوزاد از سوی خانواده هایشان " هستی " نامیده شده اند و این اسم سومین اسم پرطرفدار در میان دختران تهرانی است.
در این باره رئیس سازمان ثبت احوال استان تهران با اشاره به اینکه نامهای ستایش، ریحانه و مبینا در میان 10 نام محبوب پایتخت نشینان رتبه چهارم تا ششم نامهای پرطرفدار در سال گذشته را به خود اختصاص داده اند گفت: سارینا، زینب، نازنین زهرا و محدثه نیز رتبه های هفتم تا دهم را در میان نام دختران کسب کرده اند.
با این همه بررسیها نشان می‌دهد که امیرحسین و فاطمه همچنان محبوبترین نامها در بین مردم تهران طی یک سال گذشته بوده اند.
گرچه نامهای ترکیبی و نامهای ایرانی نیز توانسته اند جایگاه غیر منتظره و چشمگیری در میان خانواده های پایتخت نشین پیدا کنند.
در این باره رئیس سازمان ثبت احوال تهران گفت: سال 1387، 4 هزار و 519 نوزاد پسر امیر حسین و 6 هزار و 827 نوزاد دختر فاطمه نامیده شده اند. این در حالی است که نامهای ابوالفضل و فاطمه در سال 1386 رتبه اول را در میان نامها کسب کرده بودند.
افزایش اسمهای ترکیبی در میان پسران
سید احمد قشمی درباره 10 نام برتر در میان اسامی پسران گفت: بعد از امیرحسین، امیرعلی با 4 هزار و 366 مورد و ابوالفضل با 4 هزار و 282 دومین و سومین رتبه را در میان اسامی پسران کسب کرده اند.
رئیس سازمان ثبت احوال استان تهران با بیان اینکه نام "علی" چهارمین رتبه را در میان اسامی پسران در سال گذشته کسب کرده است ادامه داد: امیرمحمد، مهدی، محمدمهدی، محمدرضا، علیرضا و محمد به ترتیب پنجمین تا دهمین رتبه را در میان اسامی پسران کسب کرده اند. به گفته این مقام مسئول در سازمان ثبت احوال در طول چند سال گذشته اسامی ترکیبی در میان پسران افزایش چشمگیری داشته است که این مورد در دهه قبل بی سابقه بوده است.
رئیس سازمان ثبت احوال استان تهران نام " زهرا " را دومین اسم پرطرفدار در میان نام زنان خواند و افزود: 4 هزار و 512 نوزاد دختر در سال گذشته به این نام مزین شده اند.
بر اساس اظهارات قشمی10 نام اولی که در سال 87 از سوی خانواده ها برای نوزادان پسر تهرانی انتخاب شده اند به ترتیب فراوانی عبارتند از: امیرحسین، امیرعلی، ابوالفضل، علی، امیرمحمد، مهدی، محمدمهدی، محمدرضا، علیرضا و بالاخره محمد.
همچنین  10 نام اولی که از سوی خانواده ها برای نوزادان دختر تهرانی انتخاب شده اند به ترتیب فراوانی عبارتند از: فاطمه، زهرا، هستی، ستایش، ریحانه، مبینا، سارینا،زینب، نازنین زهرا و بالاخره محدثه...
پس اسم من کوشش؟!
+   چهارشنبه 8 مهر1388   تندیس الموت | 
زندگی به من آموخت که رازم را به چشمانم نگویم که زود تر از هر کس آن را بر ملا می کند .. زندگی به من آموخت که هیچ کس یک همراز خوب نیست .. زندگی به من آموخت که غمها را در خود خفه کنم و دم نزنم .. و درد و دل با نزدیکترین دوستان هم کاری اشتباه است .. زندگی به من آموخت که بهترین ها گاه بد ترین میشوند .. و کوچکترین برخورد ها می تواند بهترینها و دوست داشتنی ترینها را از آدم بگیرد .. زندگی به من آموخت که زمزمه های دلتنگی را در گوش هیچ کس حتی خودم نجوا نکنم .. ! زندگی به من آموخت که از تحمل سختی ها فرار نکنم .. !! زندگی به من آموخت که فقط یک قلب برای من می تپد و آن قلب خودم است .. !! آموخته ام که با اشک می شود غمها را شست .. !! چو رخت خویش بر بستم از این خاک هـمـه گـفتـنـد بـا مـــا آشـنــا بـود ولیکن کس ندانست ایـن مـســــــافر چه گفت و با که گفت و از کجا بود...
+   یکشنبه 22 شهریور1388   تندیس الموت | 


من از سلاله ی غمم، چگونه با منی تو ای نوید شادی و امید؟
من آن سقوط شبنمم، با بام خاک انزجار، چگونه با منی تو ای، همیشگی ترین بهار؟
منم سکوت پر غبار لحظه های قرن،چگونه با منی تو ای تمامی شعر و غزل؟
من گور بازارم، من چوبه ی دارم، چگونه با منی تو ای حیات خوب غم کشی؟
چگونه با منی؟
تو که صدای رود می دهی ...
چگونه با محبتت به من وجود می دهی؟
چرا به این سکوت تلخ، طعم سرود می دهی؟
چگونه با خار منی، گل اصیل اطلسی؟
چگونه پرمیدی به این، تنگ هوای قفسی؟
چگونه دست می کشی، به این تن ترک زده؟
چرا، چراغ می دمی، به این وجود یخ زده؟
چگونه ماه می شوی، در این سیاهی شبم؟
چگونه راه می روی، در این سکوت بی لبم؟
چگونه آشنا شوم، در این غریبی وجود؟
چگونه یکصدا شوم؟ صدام عمری خفته است
چگونه پا به پا شوم، شکسته پا و خسته جان؟
چگونه یک دلت شوم؟ یک دل پیر، یکی جوان
فدای مهربونی ات، چگونه با منی؟ بگو ...
چگونه سنگ این منو، به سینه می زنی؟ بگو ...
خوارم ...
خوارم، ببین در چشم خود، در آینه های روشنت،
خوارم و نابودم و دور، از هر دریچه دیدنت
فدای تو، فدای تو، من که به تو نمی رسم
تو خود قبیله ی منی، من اما بی همنفسم
به چه امید بی خودی، به پای من نشسته ای؟
از این دروغ، چه دیده ای؟ در به حقیقت بسته ای
من سایه ی هر ماتمم، من از خودم هم کمترم!
تو نور هر طراوتی، همیشه بی نهایتی
چگونه با منی؟ بگو، بگو همیشه ماندگار،
کی فصل پاییز می رسد به فصل سبز نوبهار!؟
چگونه با منی؟ بگو، بگو تمام عادتم،
می دونم عاشقی کمه! من خالی از لیاقتم
چگونه با منی؟ بگو، بگو فدای بودنت،
خوارم و نابودم و دور، از هر دریچه دیدنت...


گفتم به چه عشقی تو، دل بستی به این تنها؟
گفتا که منو داری، تا وقتی که هست دنیا
گفتم که تو دنیایی، باشی همه دنیا هست
گفتا همه دنیایم، با تو می شود زیبا
گفتم که تو زیبایی، من زشت و بد اندیشم
گفتا بهترین هستی، یارا تو به چشم ما... ادامه دارد


ادامه مطلب
+   جمعه 20 شهریور1388   تندیس الموت | 
 

پيش از اينها فكر مي كردم خدا، خانه اي دارد ميان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها، خشتي از الماس و خشتي از طلا
پايه هاي برجش از عاج و بلور، بر سر تختي نشسته با غرور
ماه، برق كوچكي از تاج او، هر ستاره، پولكي از تاج او
اطلس پيراهن او، آسمان، نقش روي دامن او، كهكشان
رعد و برق شب، طنين خنده اش، سيل و طوفان، نعره ی توفنده اش
دكمه پيراهن او، آفتاب، برق تيغ و خنجر او، ماهتاب
هيچ كس از ذات او آگاه نيست، هيچ كس را در حضورش راه نيست
پيش از اينها خاطرم دلگير بود، از خدا در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بي رحم بود و خشمگين، خانه اش در آسمان، دور از زمين
بود، اما در ميان ما نبود، مهربان و ساده و زيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت، مهرباني هيچ معنايي نداشت
هر چه مي پرسيدم، از خود، از خدا، از زمين، از آسمان، از ابرها
زود مي گفتند: اين كار خداست، پرس و جو از كار او كاري خطاست
هر چه مي پرسي، جوابش آتش است، آب اگر خوردي، عذابش آتش است
تا ببندي چشم، كورت مي كند، تا شدي نزديك، دورت مي كند
كج گشودي دست، سنگت مي كند، كج نهادي پا، لنگت مي كند
تا خطا كردي، عذابت مي كند، در ميان آتش، آبت مي كند
با همين قصه، دلم مشغول بود، خوابهايم، خواب ديو و غول بود
خواب مي ديدم كه غرق آتشم، در دهان شعله هاي سركشم
در دهان اژدهايي خشمگين، بر سرم باران گرز آتشين
محو مي شد نعره هايم، بي صدا، در طنين خنده ی خشم خدا
نيت من، در نماز و در دعا، ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه مي كردم، همه از ترس بود، مثل از بر كردن يك درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه، مثل تنبيه مدير مدرسه
تلخ، مثل خنده اي بي حوصله، سخت، مثل حل صدها مسأله
مثل تكليف رياضي سخت بود، مثل صرف فعل ماضي سخت بود
تا كه يك شب دست در دست پدر، راه افتادم به قصد يك سفر
در ميان راه، در يك روستا، خانه اي ديديم، خوب و آشنا
زود پرسيدم: پدر، اينجا كجاست؟، گفت: اينجا خانه خوب خداست!
گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند، گوشه اي خلوت، نمازي ساده خواند
با وضوئي، دست و رويي تازه كرد، با دل خود، گفتگويي تازه كرد
گفتمش: پس آن خداي خشمگين، خانه اش اينجاست؟ اينجا، در زمين؟
گفت: آري، خانه او بي رياست، فرشهايش از گليم و بورياست
مهربان و ساده و بي كينه است، مثل نوري در دل آئينه است
عادت او نيست خشم و دشمنی، نام او نور و نشانش روشني
خشم، نامي از نشانيهاي اوست، حالتي از مهرباني هاي اوست
قهر او از آشتي، شيرين تر است، مثل قهر مهربان مادر است
دوستي را دوست، معني مي دهد، قهر هم با دوست، معني مي دهد
هيچ كس با دشمن خود، قهر نيست، قهر او هم نشان دوستي است
تازه فهميدم خدايم، اين خداست، اين خداي مهربان و آشناست
دوستي، از من به من نزديكتر، از رگ گردن به من نزديكتر
آن خداي پيش از اين را باد برد، نام او را هم دلم از ياد برد
آن خدا مثل خيال و خواب بود، چون حبابي، نقش روي آب بود
مي توانم بعد از اين، با اين خدا، دوست باشم، دوست، پاك و بي ريا
مي توان با اين خدا پرواز كرد، سفره ی دل را برايش باز كرد
مي توان درباره گل حرف زد، صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران راز گفت، با دو قطره، صد هزاران راز گفت
مي توان با او صميمي حرف زد، مثل ياران قديمي حرف زد
مي توان تصنيفي از پرواز خواند، با الفباي سكوت، آواز خواند
مي توان مثل علفها حرف زد، با زباني بي الفبا حرف زد
مي توان درباره هر چيز گفت، مي توان شعري خيال انگيز گفت
مثل اين شعر روان و آشنا، پيش از اينها فكر مي كردم خدا...

+   جمعه 20 شهریور1388   تندیس الموت | 
 
بي من مکن عزم سفر اي يار بي همتاي من بي شوق وصلت نيستم بي تو عزيزم کيستم? با ياد تو مي زيستم اي مونس شبهاي من اي کاش يارم ميشدي بيمار و زارم مي شدي در شام تارم مي شدي روشنگر شبهاي من

از سن و سالم پرس و جو نکن
می دانم که شبی کودکانه خوابیدم و تنها خواب کودکی را دیدم.
حالا چند سالم است نمی دانم، ولی می دانم آنقدر این جثه خسته است که دیگر تحمل درد و جفای این دنیای بی رحم را ندارد.
نمی دانم چرا هنوز تحمل می کنم...؟؟؟ !!!
همراه با بهار در اواخر دهه ی 50 در سرزمین زیبای الموت به دنیا قدم نهادم
قدمی ناخواسته به جهانی پیر و مرموز ...
مطالعه کتابهای علمی، رمان , شعر , تاریخ و سیاسی بیشترین دلخوشم بوده و هست و عاشق کامپیوتر و فن آوری و علم روز...
خیال بافی کار شبانه ام است و در آینده قدم زدن ...
خلاصه بی پرده می گویم حالم خوب است!... اما تو باور نکن...

××××××××××××××××
در زمانهای خیلی دور که مثل حالا کل کره خاکی فقط و فقط یک خدا داشت
الموت برای خود و به تنهایی یه خدای دیگه هم داشت.
زنده باد الموت و بچه های با حال الموت...
×××××××××××××××

alamoot ( = آلموت = آله اموت، به معنی آشیان عقاب، یا عقاب آموز ) قله ای از کوه های طالقان بین قزوین و گیلان.
درقدیم الموت به دو بخش بالا رودبار و خشکه رودبار تقسیم می شد اما در حال حاضر به بالا رودبار ، رودبار الموت و به خشکه رودبار، رودبار شهرستان می گویند. مرکز رودبار الموت، معلم کلایه و مرکز رودبار شهرستان، رازمیان است.
رودبار و الموت از شمال به اشکور، از غرب به رودبار زیتون، از شرق به طالقان و از جنوب به قزوین محدود می شود. رودبار الموت در میان رشته کوه های البرز واقع شده و بخشی از قزوین به شمار می رود.


وبگردیهای روزانه
نرم افزار موبایل
انجمن مهندسین حرفه ای ایران
صنایع و معادن تهران فرمانیه
صنایع و معادن تهران ویلا
دانشگاه شهيد بهشتي
وزارت علوم,تحقیقات و فن آوری
باشگاه پژوهشگران دانشجو
موسسه آموزش عالی هلال ایران
مرجع مقالات فارسی
انجمن هاي نرم افزاري
سازمان سنجش
هواشناسی کشور
دانشگاه جامع علمي کاربردي
ویکی‌پدیا
آرشیو پیوندهای روزانه
صندوقچه قدیمی
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اسفند 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
مهر 1384
آرشیو موضوعی
الموت سرزمین من
علمی و آموزشی
اجتماعی
عشقولانه
از هر دری سخنی
هنری و سینمایی
طنز و جوک و اس ام اس
آموزش کامپیوتر و اینترنت
خبرهای گوناگون
ایران شناسی
مقالات و تحقیقات
عکسها و تصاویر
وبگردیهای دوستانه
شبهای المـــوت
پایگاه میراث فرهنگی الموت
انواع سایتــــها
تیه کال
دکتر حسام فـــــــــیروزی
طالقــــــــان
دیلمان
علم ارتباطات
نینا جان
معلومات
دنیـــا
کوشـــــک
قروين
اوانک نگین پنهان الموت
قیصر امین پور
آموزش و پرورش رودبارالموت
دانشگاه ديكين
ریاضی دروازه علوم است
پاییــــــــــــــــز
گوگل
مازیار ناظمی
نجف زاده(خبرنگار)
فاصــــله
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM